میدانی نازنین...میشود...یعنی باید هم بشود...باید ساده باشی...باید بتوانی خیلی ساده تر از آنی که میتوانی زندگی کنی و خیلی ساده تر از آنی که میتوانی فکرش را بکنی بمیری...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

درست فهمیدی نازنینم...ساده زندگی کنی نه اینکه فقط به آسانی زنده باشی...منظورم دم و بازدم نیست و اینکه بار سنگین زیستن را به تنهایی آوار کنی روی شانه های نحیف و تکیده ریه هایت که خواه ناخواه تا آنجا که باید جور کوتاه و بلند نفسهایت را میکشند...زندگی کنی...زندگانی کنی و نه زنده مانی...خیلی ساده...ساده...ساده...گفتم که ساده تر از آنی  که فکرش را بکنی؟!اما نه...اصلا ساده تر از آنی که حتا نتوانی فکرش را بکنی...ساده اما نه سهل و آسان...ساده بگیر نازنین که کلاف سر در گمی که امتدادش میدهی و گاهی با دلتنگیهایت موازی و مماس میشود را طوری نپیچی و نپیچانی که گره کور بخورد و بخوری...آنطور که هیچ چشم بینایی هم نتواند از پس عصا کشیدنش بر بیاید یا سر انگشتی و دندانی نتواند گره اش را باز کند...میدانی رفیق...شاید گاهی نباید برگردی یا اینکه جا بزنی...شاید باید تو هم خودت را خم کنی و با گره همراه شوی و پیچ بخوری...شاید اصلا گاهی باید خود خود گره باشی بی توقع دستی از غیب که باز کندت...تا بفهمی و ببینی...بشناسی پیچیدگیهای زندگی را و این باشد برهان خلف تا برسی به رنج و اندوهی که میدانی درست نیست که فقط آمده باشی برای آنکه فقط تحملش کنی و بدانی و ببینی رسیدن به اثبات حکم سادگی زندگی را...آنقدر که این حکم بشود بدیهی ترین دانسته ات میان اینهمه نادانی و اصرار بر نفهمیدنی که از فرط لجاجت میریزی توی جانت...ساده اندیش که باشی میشوی هسایه آن گره...همراهش می روی و پیچ میخوری اما نمیمانی..می روی تو اما از آن سمت میزنی بیرون بی آنکه شکسته باشی یا خمیده مانده باشی به شر ط آنکه ساده اندیش باشی و نه سهل انگار...سهل انگار که باشی شاید کمتر و یا شاید هم هیچوقت احساس شکستگی و خمیدگی گریبانت را نگیرد اما آنقدر پیچ خورده باشی و گره توی بودنت دویده باشد که هیچوقت نفهمی...آنقدر نفهمی که حتا از سر لجاجت هم نباشد...آنوقت فاجعه دست به کار میشود و بقچه اش را میزند سر عصای راه تو و همسفرت میشود تا هیچ کجا...هیچ کجایی که حتا اگر سر جایت هم نشسته باشی همانجا باشی اما سهل انگاشتن میدواندت و توی خودت میلولی و سر گردان دور باطل میزنی...آری ...میدواندت تا آنجا که نرفته هم پابند خاکش شدی و نمک گیر سفره اش که پر است از خالی منتی که سر هستیت میگذاری و میگذارد...نگرانی...وسواس...امید....یاس...شکست...نفرت...دلتنگی...هراس...اندوه...شادمانی...دوست داشتن و دوست داشته شدن...تن ندادن...دل سپردن...آگاهی...شناخت...جهل...پرستش و همه چیز و همه چیز رشته هاییست که به هم تنیده میشوند تا کلاف زندگی بافته شود...آنوقت هنر توست که این بافته هزار تو را حل کنی...بشکافی...بدوزی...رفو کنی...چه میدانم هر کاری که دلت میخواهد بکنی اما به سادگی...خیلی ساده اما نه سهل و آسان...خیلی ساده میتوانی سختیها را بفهمی و خیلی سهل میتوانی مزمزه شان کنی بی آنکه ماهیت طعمشان را ذائقه ات فهمیده باشد...آری بی آنکه فهمیده باشی...نعمتی است که آگاه باشی...آگاه زندگی کنی و آگاه تر بمیری...مرگی که شاید انقطاع همان تناوب و تسلسل کوتاه و بلند نفسهایت باشد که انداخته شده گردن ریه هایت اما باز همیشه زنده باشی...زنده و زاینده...توی همان زهدان مادرانه گرم و مهربان آگاهی و فهمیدگی...شناخت و ساده اندیشی...ساده زیستی...ساده میری...

تکیه زدن روی مفهوم رایج این واژه واره ها و خیمه زدن روی معنای سست و چند پهلو و گاه ضد و نقیضشان را میتوانی بسپاری به حافظه زنده ای که دورادور تمام تجربه هایت را...از هر دست که باشند میچیند توی طبقه های بایگانی ذهنت بی آنکه نادیده بگیردشان برای رجوع دیگر باره و هر باره حتا...قفسه هایی که حتا گاهی پرند از یاسین هایی که تا حالا به گوش فرزندان آدم خوانده شده با زبان آدمیزاد و لابد چون نخواسته اند خودشان را به خریت بزنند دست و پا گیرشان شده اما آسان تر از آنی که باید و شاید مثل همان که میخواستند نباشند توی گلش گیر کرده اند...مرگ و زندگی...سپید و سیاه...سهل و دشوار و همه و همه کنار هم که باشند میشوند عیار سنجش دیگری...تبلور تلفیقشان توی همدیگر طوریست که وضوح معنای هر کدام را توی ابهام دیگری میتوان دید و فهمید...میشود شناخت...خوب و ساده اندیشید آنطور که مستقل و مجزا از تعصب و اصرار بود برای نگاه کردن از پنجره ای که تعلق هرز و کورکورانه ای به آن نداری برای فهمیدن و ادراک منظره ای که حاصل آمیزش میان تمام این  مفاهیم است...میشود و باید که بشود حقیقت راآنطوری بشناسی و ببینی که هست نه آنطور که دلت میخواهد باشد...بی آنکه دست و پا بسته پیچیدگی و دشواری فلسفه ای شوی یا منطقی دست به چانه با ریش سپید غلط اندازش به سخره بگیردت یا خوار بشماردت تا آنجا که اعتراف کنی به حقارت و نافهمی و نابیناییت...و تازه شاید آنوقت باشد که تو هم دست به چانه و افسارکش او شوی و برف روی موهایت گواه دیرینگی و دوام فصل سرد نادانی و نادانستگیت باشد...

 

 

تمام زندگی را و تمام آنچه هست و نیست را ساده باید کرد...ساده و ساعی بود اما نه آسانگیر و کاهل...تسامح و تساهلی که بار روی دوش شعورت را سبک کند بی آنکه آن سنگینی آسان شده را شناخته باشی رفیق راهت نیست اما شاید همان تسامح و تساهل و سادگی که بسیار اسمش را بردم فراتر از واژه های تکراری و سایه روشن های معنایی- که برایت گفتم و توی قفسه چیده بودیشان – وقتی دوشادوش شعورت راه برود و با او تشریک مساعی کند بشود رفیق راهت...تا برسی به خوشبختی و رضایتمندی آنطور که شایسته اش هستی و به همان شایستگی برایش زندگی میکنی...خوشبخت نزدیکتر از آنکه فکرش را بکنی یا شاید هم دورتر از آن...باقی با توست نازنینم...باقی اش با تو....

 

/ 6 نظر / 21 بازدید
آهو

کاش بدانی چقدر دلم تنگ بودنت بود...چقدر هوای نوشته های بالا بلندت را کرده بود...نوشته هایی که عجیب بارانی می کند هوایم را تا ببارد هرچه بغض که هنجره لحظه هایم را می فشارد ...

يگانه

سلام .. خوب بود بعد از اين همه مدت ، خوندن و دوباره خوندن اين حرف‌ها .. خوب باشين .. شايد همين ..

یکتا

سلام ... نوشتن خوب است اما می دانی ... گاهی می رسی به همان مرز بی حسی ... چيزی شبيه لختی مطلق بعد از اينکه از اتاق عمل آورده باشندت بيرون ... يعنی درست شبيه همان لحظه هايی که هنوز نمی فهمی دقيقا چه اتفاقی دارد دور و برت می افتد ... اين سخت تر از وقتی است که آدم هشيار می بيند که دارند توی رگهايش دنبال چيزی می گردند ...

لی لا

بازگشت آقای ناجور مثل اين فيلمهاست ... بازگشت اژدها... بازگشت درآکولا ... بازگشت اسپايدرمن... خوشحالم... به نظرم علم خارج از حقيقت انسان نيست. رياضيات يه قاعده ی ساده داره ميگه وقتی با کسری مواجه شدی ابتدا آن کسر را ساده کن ... جالب نيست؟ اما اغلب کسانی که زندگيشون پيچيده ميشه اينکار رو نميکنن... مساله رو با اعداد بزرگ و فرمولهای سخت زور ميزنن که حل کنن... آخرش هم تو يه منفی و مثبت تو يه ضرب و تقسيم اشتبا حل ميکنن. در حالی که به سادگی ميشده کسر رو ساده کرد... اين همون چيزيه که تو بهش ميگی زندگی و گره و من ميگم رياضی و ساده کردن... گاهی هم بايد يه چيزائی رو روند کرد. قدر مطلق گرفت، جزء صحيح گرفت ... حد بالا و پائين داد ... واقعن زندگی خيلی هم سخت نيست... لازم نيست آدم علامه ی دهر باشه تا مسائلش رو حل کنه ... کافيه فقط بی توقع تر و ساده تر ببينه ... در مجموع با حرفات موافقم نی مای عزيز.

یکتا

دوستت داره ... باورش نمی کنی؟

سيد مهدي موسوي

سلام عزيز! وبلاگ غزل پست مدرن با كلي حرف و حديث به روز شد اما تمام اينها فرياد زير آبي ست كه...