نامه های بازگشت به فرستنده...
پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥
محض خنده

پیش نوشت دیروقت:یکی از همین روزها و شبهای نه چندان دور گذشته بود که یکی میگفت:«خدا همیشه چیزی توی کیسه اش دارد...باید صبور بود...»من هم گفتم:«خب هر چه هم که باشد حتما کلاه خداوند آنقدر ها بزرگ هست که همه خرگوشهای دنیا تویش جا بشوند...»

خسته ام...به اندازه یک عمر خسته ام...قدر یک عمر که خسته باشی تازه انگار زندگی میشود همان رشته ای که میگویند سر دراز دارد...قدر یک عمر که خسته باشی انگار تازه باید عمر روی عمر زندگی کنی و رنجهایت را شماره کنی!

جان را که قلم بگیری ٬گاهی بعد از طوفان و موجکوبهای سهمناک و ناگهان که تن به در میبری ٬همان توده استخوانها و گوشت و پوست تکیده را باید رها و یله بسپاری به قانون احتمال مستولی بر سیر تخته پاره ای که روی دریا شناور نگهت داشته.بی آنکه تقلا کنی یا به دست و پا بیفتی.. .گاهی میشود که تمام زورت را جمع میکنی که پنجره غبار گرفته نگاهی را رو به حقیقت حادثه ای با سر انگشتهای غریب و بی رمقت پاک کنی.. . اما..اصلا گیرم که جسمیت پنچره را رُفتی اما روحیت نگاه چشمهای پشت پنجره را باید بسپاری به جریانی خارج از توان و اختیارت.

گاهی تمام رنج ناباوری دنیا را باید با جان و دل توی کوله پشتی ات بریزی و هر قدر هم که سنگین تر شد بکوشی که سبک تر راه بسپاری و قدم بزنی تا به سوی ناکجای نادانسته و ناشناخته ای که شاید نباشد...

گاهی اینجا امید هم دردی را دوا نمیکند..چه آنکه اگر هم بخواهی با عصای امید و آرزو به نیت اعجاز خرق عادت کنی٬ وقتی به خودت خواهی آمد که ماری به دور گردنت چنبره زده و نفس برت کرده.حتا امیدواری به روشنگری  و اثبات حقیقت آنطور که روی داده گاهی عذابت میدهد و بار پر از خالی روی شانه های یقینت را سنگین تر و تحمل ناپذیرتر میکند.

 

خاک دلت را که به توبره کشیده باشند دیگر برایت نه راه پیش میماند و نه راه پس...

تنگه سیمانی و مرتفعی با دیوارهای لا یتناهی روبروی هم...میشود قبر روی زمینت...بن بست مضاعف و مکررسر گیجه نشینیهایت...و جنون گنگ و صامتی که به موازات رگهایت تا منتهای وجودت ریشه میدواند.

ملتقای فریادهای ناکشیده و بغضهای فروخورده با تصاویر ناگزیر و ناگریز دور و نزدیک گذشته ها...خاطرات خطرناک تلخ و شیرین که حالا شده اند سوهان روحی که هر قدر ساییده تر میشود ناهواریهاش نمایان تر میشوند.و هیچ رقم نمیشود از پس پستی و بلندی این دره ها و تپه ها بر آمد الا به حوصله پیمودنشان حتا به جبر.و افسوس که صیقلی نیست پشت اینهمه سودن و نیاسودن.

 

خیلی وقتها تمکین بی اختیار نفسهایم را در برابر فرمان زنده مانی قصه هربار تکرار و همیشه تکرار نفرینی میدانم ٬که نمیدانم چرا و کجا و چطور گریبانم را چنگ زده و چسبیده.قیاس خبط و خطاهایی را که کرده ام یا دیده ام توی تعاملات اجتماعی و  زندگی انسانی ام با بازیهای کودکی ام بیراه نمیبینم.چه آنکه آن روزها روبه همبازیمان می ایستادیم و گردو شکستن میکردیم.هر گامی پاسخی داشت با آنکه میدانستیم نهایت این به سوی هم رفتنهامان یکی شدن نبود و فقط شکستنی آخر ماجرا حادث میشد که میدانم و میدانید.اما خداوکیلی آن کجا و این کجا...آن بازی ِبازی و این هم شاید بازی اما بازی ِجدی!ما پای رفتن همدیگر را شکستیم٬.نشکستیم؟اصلا نشکستیم که فلج کردیم.بریدیم.

بعد نشستیم و قلبهای ترک خورده مان را بند زدیم تا پیشکش دیگری کنیم و بازی از نو یا اینکه تکه پاره ها را یادگار نگه د اشتیم کنار قلم خرد شذه پاهای رفتنمان...

پیوست:بدین وسیله به اطلاع عموم دوستان و دشمنان میرسانم که از همه تان بیزارم که به تنگم آوردید!

آقای ناجور

دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥
ارديبهشت...

اردیبهشت ماه برایم عزیز بود

آن خنده  گاه گاه برایم عزیز بود

باران بی هوا و فرار من و شما...

 دنبال سر پناه برایم عزیز بود!

از قاب عکس چادر مشکی که بگذریم

 عکس قشنگ ماه برایم عزیز بود!

اصلا همین که از دل من رو گرفته اید

 آن چادر سیاه برایم عزیز بود!

از فال نیک قهوه فنجان چشمهات

 یعنی که آن نگاه برایم عزیز بود

با میوه های نورس و ممنوعه تنت

 طعم گس گناه برایم عزیز بود

قلبم به جرم عشق شما اعتراف کرد

 یعنی که اشتباه برایم عزیز بود!

این حرف اخر است و خداحافظت عزیز

 اردیبهشت ماه برایم عزیز بود...

آقای ناجور

چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥
غزل باران

کسی حتا نفهمید از کجا آمد ولی آمد                                و وقتی آسمان بارید میگفتند میخواهد

که با باران بخوابد تا که آبستن شود اما                           نفهمیدند او از جان این باران چه میخواهد

و باران خواست تا با او گلویی تر کند شاید...                     ولی خب آدمیزاد این مسایل را نمیفهمد!

تمام ماجرا از چشمهایش آب خورداما                             خودش از تشنگی طاقت نیاورد و به دریا زد

پس از او نان ماهیگیرها انگار آجر شد                         و دنیا خشک شد طوری که باران هم نمی آمد

و حالا این غزل دلتنگ  تک بیتیست رویایی                    وحالش را کسی جز شاعری تنها نمیفهمد

تمام مردم بندر دعا کردند تا شاید...                                ولی گاهی خدا هم راهها را سخت میبندد

ولی یکروز وقتی نا امیدی رنگ عادت شد                         خبر دادند انگاری کسی از دور می آید

تمام چشمها بی اختیار از بهت بیرون زد                       تصور کن که انگار از زمین خورشید میتابد!

قدمهایش کمی سنگین تر از آنروزها حتا                     کمی سنگین تر از وقتی که حتا عشوه می آمد

نگاه مردها با پچ پچ زنها که قاطی شد                           به هم گفتند:"میدانیم او اینبار میماند"

شواهد دال بر یک اتفاق خاص بود آری                           شبیه اتفاقی خوب یا نه... اتفاقی بد

نگاهش با اهالی یک سلام گرم و طولانی                    همان یک لحظه نابی که تنها عشق میسازد

همانی شد که مردم فکر میکردند او آمد                       و از آنوقت تا حالا غزل یکریز میبارد

آقای ناجور

پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥
سکوت محض تا هميشه

حالا فقط به اندازه همین چند سطر ناچیز آخر دفتر کوچک سبزرنگم مجال دارم... کم هم نیست برای پایان...برای  پایان ناچیزتر از همین چند سطری که میگذرد...دفتری که با پایان همین دفتر بسته خواهد شد...گلایه ای نیست...گرسنه نیستم...تشنه هم...خدا مهربان است و باریکه زلالی از مهتاب خزیده توی فضای نیمه روشن اتاق...با سخاوت همین باریکه مینویسم برایتان...برایش...گربه کوچه مان زایمان کرده و خرخر بچه هایش سوار بر هوای سیالی که نسیم هم نیست از لای پنجره نیمه باز آمده تو...همسایه ها خوابیده اند گویا...مادر و خواهرم رفته اند سفر و برادر و پدرم هم شاید توی خانه اند و خواب میبینند...من اما بیدارم...و نشسته ام زیر سقفی که خانه نیست...آرام آرام من هم باید بخوابم ...

برای هر کدامتان به قدر یکی دو لبخند خاطره باقی گذاشته ام...تلخیهایی را که به کامتان جاری کردم روانه آب دهانهایتان کنید و بر گورم بیندازید اگر دانستید کجا خوابیده ام...برای مادرم که مرد در هم شکسته و فروریخته این روزها و شبها نشانی از پسرک موخرمایی زیبا و خواستنی اش ندارد شاید خیلی هم دشوار نباشد و برای پدرم که سپیدی موهایش را به عصیانگریهای من حواله میکند شاید آسان تر بگذرد...اما برای او که گستره سبز نیامده ها را به آرزوهای سترون اما نجیبم به پایش فرش میکنم شاید کمی دشوار باشد مرگ ماهی قرمز کوچولوی تنگ بلورش بی آنکه به هفت سین بهاری رسیده باشد و عیدانه ای دیده باشد...دوست مهربانی خوب میگفت که:"ما باختیم نوبت یک مرد دیگر است..."...*

آقای ناجور

چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥
ميروم توی لاک خودم...

سکوت...سکوت...سکوت...

آقای ناجور

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]